
در بزم سکوتم چه غریبانه چنگ به دیوار زدی
غربتم نورانی است، از سرور شیوه چشمانت
ریسمانم را کشی یا نه، توانی به بازوانم دادی
عشوه نمناک لبت کافی بود
گوشه چشمان سیاهت کافی
من ندانم که در آن دل چه سخنها داری
من نخواهم پرسید که لبت طعم لبی را برده؟
من نخواهم دانست صدایت چه فغانی دارد؟
کاش میدانستم نگاهت چه هوایی دارد
کاش میفهمیدم هوس گردش قلبت چه صفایی دارد
دیدن گاه به گاهت کافیست،تا که آغاز کنم فصل سرابی تازه
سوگلی پلک ببند زود بخواب
سوگلی اخم نکن خوب بخند
من به دیدار خیالت رفتم
و ترا باکی نیست
من و اسم تو و واژه داستانها داریم
عشق بازی با نام
واژه گردی در خواب
و ترا باکی نیست
سوگلی پلک ببند زود بخواب
سوگلی اخم نکن خوب بخند
******************************** یه جورایی دلم خواست این شکلی عوضش کنم:
در بزم سکوتم چه غریبانه چنگ به دیوار زدی
غربتم نورانی است، از سرور شیوه چشمانت
ریسمانم را کشی یا نه، توانی زدی به بازوانم
عشوه نمناک لبت کافی بود
گوشه چشمان سیاهت کافی
من ندانم که در آن دل چه سخنها داری
من نخواهم پرسید که لبت طعم لبی را خورده؟
من نخواهم دانست صدایت چه کلامی برده
کاش میدانستم نگاهت چه هوایی دارد
کاش میفهمیدم هوس گردش قلبت چه صفایی دارد
دیدن گاه به گاهت کافیست،تا که آغاز کنم فصل سرابی تازه
لب لعلت کافی، گوشه چشمت کافی
و مرا نیست فغانی جز عشق
و مرا نیست گریزی از عشق
من به دیدار تو شبها ز سر شوق سفر خواهم کرد
و ترا خواهم دید
تو درون کلماتم آب تنی خواهی کرد
من ترا ساخته ام
و تو هر روز ز امواج درون آینه به درونم آیی
سبب گردش هر عشق منم
و مرا نیست هراسی از عشق.
لب لعلت کافی گوشه چشمت کافی.
|
+| نوشته شده توسط
حمید در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
|