تبليغاتX
دوگانگی
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
 یک حس ناب
 

 

   از خوندنش لذت بردم...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه سی ام اسفند 1387  |
 «ویکتور هوگو»
                               

 

 

                              testmaster91.jpg  

 

   

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

                                                 «ویکتور هوگو»

 

|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 تشکر
 

لیلا جان:

     ممنونم از لطفت. شما همیشه به من لطف داشتی... خیلی ساده و بی ریا می گم: واقعاْ ممنونم. امیدوارم هر جا که هستی با هر کسی که هستی توی هر جای این زمین و آسمون خدا ...  همیشه دلت خوش باشه و لبت خندون. موفقیت تحصیلیت رو صمیمانه بهت تبریک می گم و از خدا می خوام توی این دنیای بزرگ و بی انتها به هر چی که تقدیرت هست برسی. برای رسیدن به اون چیزایی که از دنیا می خوایم باید تلاش کنیم.خدا رو شکر که همتت هم کم نیست. روی هر چی کوه که توی ایران بود رو کم کردی... . این عید بی آب و علف رو هم پیشاپیش به شما و خانواده محترمتون تبریک می گم. سالی پر از درد و غم و شادی و برکت رو برات آرزو می کنم. دنیاست دیگه...منم که دست از پرنده بودن بر نمی دارم.  خدافظی.

|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 ...
DSC01764.jpg-96468 testmaster1.jpg testmaster2.jpg DSC04927.jpg

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 همینجوری

 

        صبح دم مرغ چمن با گُل نو خواسته گفت        ناز كم كن كه در اين  باغ بسي چون تو شكفت

           گُل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي         هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

-         هفتصدتا درخت كاشتيم، 699 تاش واسه خدا و خلق خدا يكيش واسه تو.

 -         فندق، گردو، فيژوا، هلو، سيب، پرتغال، گوايا، انار، گوجه سبز، كانكوات، شليل،آلبالو ، گيلاس،اربو، آب خُج،انگور،انجير،گلابي،زيتون،به،نرات و صنوبر. راستش عقلم به همينا قد مي‌داد، كم و كاستشو به بزرگي خودتون ببخشيد.

  -         دارم به اتاقم نگاه مي‌كنم، ريخته به هم،افتضاح. اين خونه تكوني دم عيد رو كي اختراع كرد؟؟؟

 -         تمام صفحه‌های سررسيدم سياه شده... هم خوشحالم هم نگران.خوشحال چون كاراي زيادي انجام دادم و نگران چون خيلي كارا مونده كه انجام ندادم.

 -         مي‌گن جدايي از شريك زندگي دردي مساوي با مرگ داره، من توي ارديبهشت امسال يك باره ديگه تجربش كردم. خُنُك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش    نبماند هيچ الا، هوس قمار ديگر.

امسال ماركوپلو شده بودم، خيلي از شهرهاي ايران رو ازنزديك ديدم و عكساي زيادي انداختم.الانم ناخودآگاه ياد وصيت نامة دكتر شريعتي افتادم: فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

_ من نمي‌دونم شماها كارو زندگي نداريد كه نشستيد داريد توي زندگي مردم فضولي مي‌كنيد؟ با تواما؟!. اينجا يه وبلاگه شخصيه، اگه خدا بخواد اينو كه مي‌فهمي؟

-         اينم كُپُلِ بيخاصيت كه توي تمام سفرها، شوفري مي‌كنه برام.(ارواح عمش)

 

 

testmaster97.jpg

|+| نوشته شده توسط حمید در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 استاد
مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!" مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد". - این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... " "- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه..." مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود.... انگار نفس هم نمی کشید. "- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..." "- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!" "- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟" "- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!
|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  |
 تن من پر از گناه
 

 

نمی دونم چرا قبلنا که گوگوش می گفت: "تن تو خاک بهشت   تن من پر از گناه"    من هیچی نمی فهمیدم.!؟!

پ.ن: یه P فارسی تایپ کن برام. کیبردم مشکل داره.

|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 از سر بیکاری نصیحت کردم

 

 

خوبيه يك سري غلط‌كاريهايي كه توي نادونيات انجام دادي اينه كه، وقتي يكي ديگه داره همون غلط‌كاري‌ها رو انجام مي‌ده، مثل ديدن يه فيلمي كه بارها نگاهش كردي، برات مسجر مي‌شه كه دقيقاً بعدش چه اتفاقي مي‌افته و ... .

حالا بيايين چندنفر بشين و تمام تجربياتتون رو از غلط‌كاريهاتون مكتوب كنين و بذاريدش توي يه كتاب و سعي كنيد هر‌چقدر مي‌تونيد شاخ و برگش رو زياد كنين... .

به طور يقين هر چقدر ديوس‌تر باشي و بيشتر بها داده باشي، يه جايي خيلي بدردت مي‌خوره، تو خوب مي‌دوني كجا، مگه نه؟ آره. مخصوصاً وقتي چهارتا آدم پاپيون زده از سر شكم‌سيري دوتا گوه خوري كردن و مچ‌پاشون گير كرده توي گند‌آب و فكر مي‌كنن كارشون ديگه تمومه و از اون طرف تويي كه يه روزي تا خرخره توي همين گندآب گير كرده بودي، حالا خيلي راحت، به صرف دريافت مبلغ قابل توجهي پول، به ظاهر كمكشون مي‌كني و از اين گنداب فعلي درشون مياري و خدا مي‌دونه كه به چه گندآب ديگه‌اي كه خودت تازه دچارش شدي،مي‌ندازيشون. البته طبيعي كه اونا در مرحلة اول دست و پات رو ليس هم مي‌زنن و ممكنه بگن: اين اهورامزدا با انرژي‌هاي بيكران از آسمونا اومده و داره كمكمون مي‌كنه و اِل و بِل و جيم‌بِل. كه هم تو زياد شنيدي هم من. ولي واقعيت تلخش اون زماني شروع مي‌شه كه طرف توي هزارتا كودك درون و بالغ و والدو همانند سازيِ اسطوره‌ايي خواهرش مي‌آد جلوي چشاش و مي‌شه يه روباط كه حالا تو خداشي. زياد به دل نگير، فوقش توي زندگي بعديت مَسْخ مي‌شي، تو را چه باك؟

كاش مي‌شد ننه بابات توي بچه‌گيات بهت ياد مي‌دادن كه چه جوري بايد خان‌دايت رو از رو زمين بلند كني و به هم بكشيشون و نونِ بازوت رو بخوري. پسر جون، گذشته دورة اين يونگ بازيها، از مصدر "خاك بازيها"  مي‌آد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 هنوزم دلت درد می کنه؟
 

شما يه لطفي كن! هفتة ديگه كه داريد تشريف مي‌بريد خونه، اين كتاب ما رو عنايتاً بذاريد توي كيفتون و بياييد اينجا،بعدش از اينجا با هم مي‌ريم خونه. مفهومه؟ يا يه‌جور ديگه حاليتون كنم؟  در ضمن اون شرطي كه توي ماشين گذاشتي و به خيال خودت خفتم كردي رو با جون و دل قبول مي‌كنم. ديگه چي؟

ديشب داشتم كتاب ميناگر‌عشق(مولانا) رو كه الحق والانصاف بهترين هديه از طرف تو توي زندگيم بوده رو مي‌خوندم، كتاب خوندنم رو دوست دارم، وقتي كتاب مي‌خونم انگار هيچ جمله‌اي توانايي فرار از چشمِ‌دلم رو نداره، آنچنان مي‌روم توي كتاب كه گاهي حس مي‌كنم قلم رو از دست نويسنده گرفتم و خودم دارم مي‌نويسم.اگه نمي‌فهمي چي مي‌گم مشكل از فهمته‌ها.بازم بگم؟ باشه مي‌گم ولي قبلش يه فراز از اين كتاب رو كه خيلي باهاش حال كردم رو مي‌نويسم، بخون.

 

«عشق» از مصدر عَشْق (= چسبيدن و التصاق) است. به گياه پيچك (= لَبْلاب) عَشَقه گويند زيرا بر تنۀ درخت مي‌پيچد و بالا مي‌رود و آن را خشك مي‌كند. و اين تمثيل حالت عشق است كه بر هر دلي عارض شود احوال طبيعي او را محو مي‌كند. حكيمان و فيلسوفان و طبيبان و روانشناسان در ماهيت عشق اختلاف كرده‌اند. افلاطون گويد: عشق، واسطۀ انسانها و خدايان است و فاصلۀ آنان را پُر مي‌كند. و اخوان‌الصفا آراء مختلف انديشوران را پيرامون عشق در رسائل خود آورده‌اند.(رسائل اخوان‌الصفا ج‌سوم رسالۀ ششم).

از آن رو كه عشق،يافتني است نه بافتني. مِمّا يُدْرِك و لا يُوصَف است، نمي‌توان آن را به كمند الفاظ دركشيد چنانكه نسيم بهاري را به فخ و دام نتوان صيد كرد. بلكه تنها مي‌توان آن را حس كرد. چنانكه ابن عربي در فتوحات گويد: هر كس عشق را تعريف كند عشق را نشناخته است. و سلطان العلما(بهاءالدين ولد) در كتاب معارف به كسي كه از او دربارۀ ماهيت عشق سؤال كرده بود گفت: اگر آن را يافته‌اي چه بگويم؟! و اگر نيافته‌اي چه بگويم؟!

خوندي؟

خوبه. حالا بيا خطِ بعدي.

اومدي؟

خُب. مي‌خواستم بگم ياد كتاب آدم و حوّا افتادم، همون شاهكار محمدمحمدعلي كه اونم يكي از بهترين كتابهايي بود كه از شما به ما رسيد گرچه بعدش ازم گرفتي،بماند. واقعن اون كتاب قراضم كرد. دنبالِ غلط املايي نگرد، من هميشه غلط غلوط مي‌نويسم، مي‌دوني كه سوادِ درست حسابي ندارم. حواست به منه؟ BUZZ!!  . اون روزي كه توي كتاب فروشي يك صفحه از اون كتاب‌رو با اون همه ذوق خوندي‌و آخرش گفتي كه اصلن حواست به كتاب نبوده و نفهميدي كه چي خوندي فهميدم كه از اين به بعد تو زندگي بايد يه خط در ميون دستم روي Ctrl+G باشه.

داشتم مي‌گفتم كه... خيلي خوابم مي‌ياد.شبت خوش.

  

 

|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه دهم آبان 1387  |
  مرگ بازی
 

 

                                        مرگ بازی

|+| نوشته شده توسط حمید در جمعه دهم آبان 1387
 
 
بالا